محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
شرح حال صفى 2
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
تا تماشاى قيام تو به قامت كردند 15 دل طلبكار وصال ار ز تو در كوى تو بود 16 كمان ابروى پيوسته را چو زه سازد 17 دل غمديده به تنهائى هجران خو كرد 17 تا رشتهء ميثاقم با موى تو محكم شد 19 دل در شكن طرهء جانانه چه سازد 19 داشتم چشم بعهدى كه كند يار بماند 20 دانم كه زلفت از چه خم اندر خم اوفتد 21 دو چشم مست تو بر شان يكدگر گوهند 22 هزار دور از سپهر چو بگذرد گه شود 23 در كوى تو يك لحظه اقامت نتوان كرد 24 رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند 25 چو آن دو زلف شبآسا حجاب مه گردد 25 شاهدى كاهل نظر عشق جمالش دارند 26 اى حسين ابن على از باطن پاكت مدد 27 در عشق تو آن بهره كه حاصل شود آخر 28 از بهر قرار دل ديوانهء خود باز 29 خيال سر زده آورد در كنار منش 29 به حرف آيد گر او با من دهم جان را به آوازش 30 دلا بموسم گل بادهنوش و خندان باش 31 مىرفت به خود مىگفت رمزى لب خاموشش 32 دل به گيسوى تو پى برد و غم آنجا بگرفتش 33 چشم تو مىرود همى از خود و اين دل از پيش 34 روى نياورد به من يار كه معيوب و بدم 35 مگر بهر سفر بربسته محمل باز جانانم 37 هيچ شگفتى ز هرچه هست بعالم 38 مىبرد دل من به آن ترك ختائى چون كنم 39 گويند كه من بر كف در راه تو سر دارم 41 ما كعبه بجز كوى خرابات نكرديم 41 از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشيم 43